Loading...
آمار
  • تعداد کالا: 143
  • بازدید امروز: 145
  • بازدید دیروز: 49
  • بازدید کل: 53694

حکایات من و خودکارم - قسمت اول

|
حکایات من و خودکارم - قسمت اول


قسمت اول :

ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ سوره قلم / آیه ۱
سلام !!!
اسم من خودکار آبیه... راستشو بخواید یه چند روزی هس که گم شدم ، یعنی خودم اینطور فکر میکنما. آخه میدونید....مطمئنم که داخل جامدادی پوریا نیستم.
راستی بزارید پوریا رو بهتون معرفی کنم.
پوریا یه دانش آموز پایه چهارم دبستان که خیلی هم شیطون و بازیگوشه ولی خب خیلی هم درس میخونه هاا. ما خیلی خاطرات خوبی با هم داریم. باید بگم که که پوریا از اونایی هم نیست که منو تو دهنش بکنه یا تو گوشش...!!!
الان که تابستونه چن وقتیه که سراغی از من نگرفته و یواش یواش دارم مطمئن می شم که منو فراموش کرده.
هیییی....
چه قدر دلم برای این که با کله برم رو کاغذ و شروع به نوشتن کنم تنگ شده.
اما داستان من از اون روزی شروع شد که بالاخره پیدا شدم و بین اون همه تاریکی محض ، روشنایی رو دیدم.
خب جونم براتون بگه که یه روزی که همینطور تو تاریکی مشغول فکر کردن به گذشته و خاطراتم بودم یه صداهایی شنیدم که منو از افکارم بیرون کشید. تا به خودم اومدم یهو دیدم یه چیز محکم منو کشید بیرون. بله... درسته مادر پوریا بود که داشت جارو برقی می کشید و منو از زیر تخت پوریا کشید بیرون.
بعد از اینکه یه خورده غرغر کرد و زیر لب دو سه تا چیز نثار پوریا کرد که انقدر شلخته اس ، منو ب خونه ام برگردوند.
وای باورتون نمیشه که چه قدر خوشحال بودم از اینکه دوباره برگشتم و میتونستم پوریا رو ببینم و با هم شروع کنیم به نوشتن.
یهو در اتاق باز شد ؛
- یک مال من
دو مال تو
سه مال آبجیش
آهای کوفته برنجیش
آهای مادر گنجیش
آهای کفگیر ملاقه
آهای قابلمه داغه
آهای آش رو چراغه
بیا گشنه نباشیم
با هم بخوریم و پاشیم
پوریا بود ، همینطور که داشت شعر میخوند وارد اتاق شد...
هی داد میزدم پوریا.....پوریا..... نه مثه اینکه منو هنوز ندیده بود...عجب آدمیه هاا این پوریا اصن انگار نه انگار...
خیلی ناراحت شدم و رومو برگردوندم...یهو دیدم یکی برم داشت. دیدم بله بالاخره پیدام کرده اول یه خورده نگام کرد بعد رفت دفترش رو از تو کمدش دراورد و بازش کرد و شروع کرد به فکر کردن.
اول باهام یه خورده خط خطی کرد و چن تا صورتک خندون و بامزه کشید. وای که چه قدر باحال بودند.
بعد یه بیت شعر که تو مدرسه یاد گرفته بود نوشت :
باز آمد بوی ماه مدرسه بوی بازی های راه مدرسه
آهان فهمیدم....ای ناقلا چون چن وقت دیگه باید بری مدرسه اینا رو نوشتی.....
ولی صبر کنید یه لحظه ، پوریا داره یه زمزه هایی می کنه ؛
- چرا هر چی فکر میکنم بقیه اش یادم نمیاد...؟؟
- اینو گفت و سریع رفت کتاب فارسی سال چهارمش رو باز کرد و این شعر پیدا کرد و همشو با من کامل و با خط زیبا نوشت. زیر این شعر هم نوشت : « من نباید مطالب درسی ام رو فراموش کنم ، من باید تو ایام تعطیلات هم تمرین کنم تا درسام یادم نره.»
اینا رو که نوشت خیلی خوشحال شدم و یه نمره بیست زیر همون صفحه بهش دادم ، چون با این تصمیمش من و دفتر و کتاباش خوشحال کرد و ما دیگه تنها نبودیم!!!!

0
نظرات
    ارسال نظر
    برگشت به بالا