Loading...
آمار
  • تعداد کالا: 143
  • بازدید امروز: 46
  • بازدید دیروز: 23
  • بازدید کل: 59272

داستان انتخاب - قسمت سوم

|
داستان انتخاب - قسمت سوم

پسر دوم مرد ثروتمند که تصمیمش را برای انتخاب هدیه پدر گرفته بود ، صبح روز بعد سریع دست به کار شد و انتخابی که کرده بود را به پدرش گفت. سپس یک مدیر اجرایی برای عملی کردن آرزوهای بلند پروازانه اش کشید. آن ها سوییتی در مرکز شهر اجاره کردند و در طی شش روز آینده مصاحبه هایشان را آن جا انجام دادند. در پایان هفته ، آن ها ماهرترین و باهوش ترین مشاوران مالی ، تحلیلگران بازار و کارشناسان سرمایه گذاری موجود را استخدام کرده بودند.

در هفته دوم ، آن گروه تمام وقتش را صرف تحقیق ، تفکر و انتخاب استراتژی هایی کرد که به پسر آن مرد ثروتمند کمک کند تا آن یک میلیون دلار باد آورده اش را به ثروتی واقعی تبدیل کند. در آغاز هفته سوم ، آن ها برای درنوردیدن میدان های تجارت و تبدیل آن یک میلیون دلار به میلیون ها دلار کاملا اماده و مجهز بودند.

چند روز بعد او تصمیم گرفت تا به دیدار برادرش برود تا ببیند او با یک میلیون دلارش چه کرده است؟

اما وقتی پیش برادرش رفت با کمال تعجب دید که او یک میلیون دلار را رد کرده و در عوض ، سکه یک سنتی را انتخاب کرده است.

پسر اول به برادرش گفت؛ « فردای آن روزی که ما به ملاقات پدر رفتیم ، من دوباره به دیدار پدر رفتم و پیشکارش اجازه داد تا زیر چشمی به داخل جعبه نگاهی بیندازم. یک همراه به سکه تنهایم اضافه شده بود. روز سوم برگشتم و دوباره یواشکی به داخل جعبه نگاهی انداختم و چهار سکه دیدم. در روز چهارم ، هشت سکه داخل جعبه بود. »

برادرش با ناباوری به حرف های او گوش می کردکه همچنان در حال توصیف سکه های ناچیزش بود.

در روز پنجک ، شانزده سکه و در روز ششم ، سی و دو سکه ؛ و در پایان هفته پسر شصت و چهار سکه اندوخته بود. در پایان هفته دوم ، سکه های او فقط در حد نود دلار (دقیقا ۸۱.۹۲ دلار) ناقابل بود که حتی برای صرف یک وعده شام در هتلی که پایه و اساس عملیات تیم مالی برادرش در آن جا بود ، کافی نبود. حالا که چند روز از آغاز هفته سوم گذشته بود ، پول درون جعبه به ۳۵/۶۵۵ دلار رسیده بود ؛ و به زحمت آن قدری بود که پسر بتواند یک هفته را با آن بگذراند.

برادرش فریاد زد : «پسره خنگ ! باور نمی کنم که سکه یک سنتی را انتخاب کردی ! اما هنوز خیلی دیر نشده. به دیدار پدر برو و اگر اجازه داد نظرت را عوض کن. حتی اگر فقط نیم میلیون دلار به تو بدهد. مطمئنا بهتر از پول بخور و نمیری است که حالا به دست می آوری. »

اما پسر اول به حرف برادرش گوش مکرد.

آن شب ، پیرمرد در خواب درگذشت.

چند روز مانده به پایان ماه ، مدیر اجرایی پسر دوم خبرهای نگران کننده ای برایش آورد. بازارها کمی راکد شده بود و بایستی اصلاحاتی نزولی در تخمین های نویدبخش قبلی انجام می شد. پسر از او تشکر کرد و با نگرانی منتظر گزارش بعدی ماند.

در صبح روز سی و یکم ، روزی که پسرها بایستی به ملاقات پیشکار می رفتند و جعبه هایشان را تحویل می گرفتند ، مدیر اجرایی با گزارش نهایی اش بازگشت. با بی قراری کمی این سو و آن سو رفت ، گلویش را صاف کرد و سپس با گفتن این جمله که اخبار ضد و نقیض هستند ، گزارشش را آغاز کرد. نتیجه برخی از سرمایه گذاری ها کاملا عالی بود و برخی دیگر دچار مشکل شده بودند. روی هم رفته ، پسر پول نسبتا خوبی به دست آورده بود. تیم او موفق شده بود تا یک میلیون دلارش را به یک و نیم میلیون دلار تبدیل کند : یعنی یک افزایش ۵۰ درصئ=دی و این خبر خوبی بود.

پسر نفس عمیقی کشید و گفت خبر بد‌ ؟

مدیر اجرایی اش ادامه داد :« خب هزینه ها شامل حق کمیسیون تیم ، مالیات ها ، حق الزحمه کارگزاران ، صورتحساب هتل » گلویش را صاف کرد و ادامه داد : « و البته ، دستمزد یک ماه من ، مجموعا بیش از ۷۵/۱ میلیون دلار شده است.»

پسر ۲۵۰ هزار دلار بدهکار شده بود. حالا نه تنها ثروتمند نبود ، بلکه پول خیلی زیادی نیز بدهکار شده بود. او ورشکسته شده بود. با وحشت و نگرانی ، سراسر شهر را به سرعت برای دیدن برادرش طی کرد. این بار  نسبت به بار اولی که به ملاقات برادرش رفته بود ، با شوک بزرگ تری مواجه شد.

روز بیست و هشتم ، موجودی جعبه پسر اول از مرز یک میلیون دلار گذشته و در روز بیست و نهم ، این مبلغ به دو و نیم میلیون دلار رسیده بود. دیروز ، در روز سی ام ، پول او از مرز پنج میلیون دلار گذشته بود و امروز ، زمانی که پیشکار جعبه را به پسر تحویل داد ، پول او به ۱۰.۷۳۷.۴۱۸ دلار رسیده بود.

پسری که یک سنتی را انتخاب کرده بود ، قدرت و نیروی فوق العاده ای را کشف کرد که برخی آن را هشتمین مورد از عجایب جهان می نامند ؛ یعنی نیروی خلاق و قدرتمند بهر مرکب. همان نیرویی که سطح آبگیر را با سنبل آبی پوشانده بود و قورباغه خامه را با آن به کره تبدیل کرده بود.  

 

 

 

0
نظرات
    ارسال نظر
    برگشت به بالا