Loading...
آمار
  • تعداد کالا: 143
  • بازدید امروز: 33
  • بازدید دیروز: 152
  • بازدید کل: 53734

داستان انتخاب - قسمت دوم

|
داستان انتخاب - قسمت دوم

بزرگترین تفاوت انسان و حیوان، فهم و اندیشه نیست، بلکه اراده و اختیار او است. 

 متفکر و نویسنده سوئیسی ژان ژاک روسو

خب تا اینجای داستان پیش رفتیم که پیرمرد داستان ما که مرگش نزدیک بود ، پسرانش را فراخواند و به آن ها گفت که می خواهد سرمایه ای به آن ها هدیه دهد. وی به فرزندان خود دو صندوق داد که داخل هرکدام یک دسته اسکناس هزار دلاری ( یک میلیون دلار ) و یک سکه یک سنتی بود. فرزندان حق نداشتند یک ماه به محتویات داخل صندوق دست بزنند و با این شرط که در صورت دست نزدن به سکه یک سنتی در طول یک ماه هر روز مبلغ آن دو برابر شود. پسران قصه ی ما درگیر این انتخاب بودند ؛ بین یک میلیون دلار و یک سکه یک سنتی ناچیز !!!

پسر بزرگ تر در رختخواب مشغول خواندن کتابی بود که پدرش به هردوی آن ها هدیه داده بود. کمک کم چشمانش سنگین شد و داشت آماده خواب می شد. اما همین که چشمانش گرم می شد ناگهان از جا برخاست و چراغ را روشن کرد. چیزی داشت او را ترغیب می کرد که خواندن کتاب را ادامه دهد. کتاب را دوباره باز کرد و شروع به ورق زدن کرد تا به داستان دوم رسید :

داخل سطل

روزی روزگاری ، دو قورباغه کوچک آبگیر امن و بی خطرشان را ترک کردند و برای کشف دنیای جدید پا به مزرعه نزدیک آبگیر گذاشتند. چیزی نگذشت که پی بردند وارد یک لبنیات سازی شده اند. آن ها یک سطل بزرگ شیر پیدا کردند و به داخل آن پریدند. سپس متوجه شدند که نیمی از سطل با خامه تازه پر شده است.

قورباغه ها بسیار هیجان زده شده بودند. هرگز چیزی به این خوشمزگی ندیده بودند ! خیلی زود ، شکم های شان پر شد و احساس خواب آلودگی کردند.بنابراین تصمیم به رفتن گرفتند. آن جا بود که فهمیدند دچار دردسر بزرگی شده اند. آن ها برای پریدن به داخل سطل هیچ مشکلی نداشتند ، اما چطور می خواستند از آن بیرون بیایند ؟ دیواره ی سطل خیلی لیز بود. از آن جایی که نمی توانستند به ته سطل بروند و چیز سفتی هم نبود که برای بیرون پریدن بر آن تکیه کنند ، بیرون پریدن از سطل برایشان غیر ممکن شده بود. آن ها گیر افتاده بودند.

عجولانه و دیوانه وار شروع به تقلا کردند و روی دیواره لیز سطل به دنبال جای پای ثابت از سر و کول هم بالا می رفتند.

سرانجام یکی از قورباغه ها با ناراحتی گفت : « فایده ای ندارد. کارمان ساخته است.»

دیگری نفس زنان گفت : «نه ، نباید تسلیم شویم. وقتی که بچه قورباغه بودیم ، آیا تصور می کردیم که یک روز از آب بیرون بپریم و روی زمین جست وخیز کنیم ؟ تلاش کن برادر و دعا کن که معجزه ای رخ دهد !»

قورباغه اول با ناراحتی به برادرش نگاه کرد و گفت : «در زندگی قورباغه ها معجزه ای رخ نمی دهد ، خداحافظ.» و خودش را رها کرد و به آرامی غرق شد.

اما قورباغه دوم تسلیم نشد. او در یک دایره کوچک به دست و پا زدن ادامه داد و به امید معجزه بود. یک ساعت بعد ، او هنوز هم  درهمان دایره کوچک دست و پا می زد. دیگر حتی نمی دانست چرا دست و پا می زند. همان طور که خستگی عضلاتش کوچکش را از کار می انداخت ، آخرین حرف های برادرش را به یاد آورد. ناامیدانه اندیشید : « آیا واقعا حق با برادرم بود ؟آیا در زندگی قورباغه ها هیچ معجزه ای رخ نمی دهد ؟»

سرانجام او نیز دیگر نتوانست شنا کند . با ناراحتی فراوان تسلیم شد و از دست و پا زدن دست کشید و تسلیم سرنوشتش شد...

در این لحظه پسر دیگر نتواست به خواندن ادامه دهد. دیگر نمی توانست چشم هایش را باز نگه دارد و به همان سرعتی که قورباغه در دایره ی نامیدی اش برای تسلیم نشدن دست و پا می زد ، به خواب رفت. گرچه جایی در پشت افکارش حدس میزد که داستان دو قورباغه به کجا می انجامد. در حقیقت ، حدس وی تقریبا مطابق آخرین پاراگرافی بود که خوانده بود :

...اما در کمال تعجب ، قورباغه دوم غرق نشد. او همان جایی که بود ، باقی ماند. همان لحظه که احساس معلقی می کرد ، با تردید یکی از پاهایش را دراز کرد و احساس کرد به یک چیز سفت و محکم و ثابت برخورد کرد. او آه بلندی کشید و برادر بیچاره اش وداع کرد. سپس با فشار آوردن روی تکه بزرگ کره ای که با دست و زدن مداومش به وجود آمده بود ، بیرون پرید و به سوی خانه اش در آبگیر رفت.

اما پسر دوم قصه ما شرایط دیگری داشت و مشغول کار دیگری بود. او نیز آن شب بعد از ملاقات با پدرش بیدار بود اما اصلا به کتابی که پدر داده بود نگاه نکرد و فقط مشغول فکر کردن بود. او همان لحظه که دسته اسکناس های هزار دلاری را دیده بود ، تصمیمش را گرفته بود و همچنین برای آن یک ماه که پول نزد پیشکار پدر به امانت بود ، نقشه هایش را کشیده بود.

برای اینکه بدونید چی تو سر پسر دوم می گذشت و چه نقشه هایی برای یک میلیون دلار پول کشیده بود با ما تا قسمت بعد همراه باشید. این داستان ادامه دارد....

همچنین می تونید تو قسمت نظرات حدس بزنید که ادامه داستان چی میشه و با ما به اشتراک بزارید.

 

0
نظرات
    ارسال نظر
    برگشت به بالا