Loading...
آمار
  • تعداد کالا: 143
  • بازدید امروز: 72
  • بازدید دیروز: 23
  • بازدید کل: 59298

داستان انتخاب - قسمت اول

|
داستان انتخاب - قسمت اول

« به نظر من ، حالا فقط یک انتخاب ساده داریم : یا مشغول زندگی کردن شویم یا مشغول مردن.»

قسمتی از دیالوگ اندی دوفرن در فیلم رستگاری از شاوشنگ

مرد ثروتمندی در بستر مرگ بود. پسران جوانش را فرخواند و به آن ها گفت که قصد دارد تجربه یک زندگی پربار و غنی که خودش برای سال های مدیدی از آن بهره برده بود ، به آن ها منتقل کند.

او به فرزندانش گفت که برای شما یه هدیه بزرگ باقی خواهم گذاشت.

پسرها از شنیدن حرف های پدرشان سخت ناراحت و مشغول گریه بودند ، اما پدر از آن ها خواست که آرام باشند و به حرف هایش گوش کنند.

«من می خواهم به هر یک از شما یک جعبه دهم تا آن را سرمایه زندگی خود کنید ، اما این که چه چیزی درون هر یک از این جعبه ها باشد ، به خودتان بستگی دارد.»

سپس دو جعبه ی زیبا از کشو کنار تختش درآورد. یکی از جعبه ها را باز کرد و محتویات اش را به پسرانش نشان داد. در یکی از دستانش یک دسته هزار تایی اسکناس هزار دلاری بود ( یک میلیون دلار ) و در دست دیگرش فقط یک سکه یک سنتی !!!

او گفت : من به هر دوی شما یک فرصت انتخاب می دهم ؛

یک میلیون دلار پول نقد یا یک سکه یک سنتی.

هر کدام را که انتخاب کردید به مدت یک ماه نزد پیشکار من به امانت خواهد ماند تا فرصتی برای فکر کردن برای نحوه استفاده از این سرمایه را داشته باشید. هر کدام را هم که انتخاب نکنید و نگیرید ، به سرمایه های من بازگردانده می شود و صرف امور خیریه می شود.

اما یک نکته ، اگر یک میلیون دلار  را انتخاب کنید ، در طی این یک ماه ، هر وقت که بخواهید می توانید آن را به صورت اعتباری از حسابم برداشت کنید.

همچنین اگر سکه یک سنتی را انتخاب کردید ، هر وقت که بخواهید می توانید آن را از حسابم برداشت کنید. اما هر روزی که انتخاب می کنید که به موجودی حساب آن سکه یک سنتی دست نزنید ، پیشکار من دستور دارد که موجودی آن را دو برابر کند. حالا بروید و درباره ی این انتخاب فکر کنید. این دو کتاب را نیز به همراه خود ببرید تا امشب را با آن سپری کنید. فردا صبح برگردید و انتخاب تان را به من بگویید.

پدر به هر یک از فرزندانش نسخه ای از کتاب داستان های کوتاه هدیه داد و آن ها را روانه کرد.

اواخر شب بود که پسر بزرگ تر ، غرق در وقایع آن روز در رختخواب دراز کشیده بود و با خودش می گفت :« باید کدام یک را انتخاب کنم ؟ اصلا چرا پدرمان این حق انتخاب را به ما داده است ؟ »

اما هر کاری کرد خوابش نبرد ، پس چراغ خوابش را روشن کرد و کتابی که پدرش صبح به او هدیه داده بود را برداشت و با خود فکر کرد شاید مطالعه قسمتی از این کتاب به سپری شدن زمان کمک کند و از کجا معلوم ، شاید خوابم برد !!

کتاب را که خوب برانداز کرد متوجه چیزی شد که تا کنون متوجه اش نشده بود ، عنوان کتاب با نقشی برجسته طلایی روی جلد این بود : انتخاب

نظرش به کتاب جلب شد ، سریع شروع به ورق زدن اش کرد و متوجه شد که اکثر فصل های این کتاب بیشتر از یک صفحه نیستند و عناوین فصل ها ، آنطور که از اسم شان بر می آمد ، با هم مرتبط نبودند. با خود فکر کرد پدر به او کتابی کودکانه داده و خواست که کتاب را کنار بگذارد ، اما چیزی مرتبا در گوش او زمزمه می کرد : ادامه بده ، فقط کمی از آن را بخوان.

پسر دوباره کتاب را برداشت و از اولین داستان ان شروع به خواندن کرد :

سنبل آبی

روزی روزگاری ، سنبل آبی کوچکی در نزدیکی کرانه یک آبگیر بزرگ روییده بود. سنبل آبی آرزو داشت که طرف دیگر آبگیر را ببیند ، اما زمانی که این آرزو را با خودش زمزمه می کرد ، آب حسابی خندید و با تمسخر گفت : «طرف دیگر...!!! برای گیاه کوچکی که حتی نمی تواند حرکت کند ؟ غیر ممکن است ! »

سنبل آبی عموما به صورت شناور بر روی سطح آبگیر ها و باتلاق ها در نواحی گرمسیری یافت می شود و گیاهی زیبا با گل های شش گلبرگی ظریف و حساس است. این گیاه خاص یک گونه عالی از تیره خودش است : بسیار ظریف و حساس.

اما موضوعی بود که آب آن را نمی دانست. سنبل آبی یکی از پربارترین و بارورترین گونه های گیاهی است که سرعت  تکثیر آن  گیاه شناسان را شگفت زده کرده است. یک سنبل آبی می تواند بیش از پنج هزار دانه تولید کند ، اما شیوه تکثیرش به جای پخش کردن دانه ایش توسط آب و باد ، این است که با دو برابر کردن خودش رشد کند و ساقه های رونده کوتاه ش را در اطراف پخش کند تا به گیاهان جدیدی تبدیل شوند.

اولین روزی که سر و کله این سنبل آب کوچک پیدا شد ، هیچ کس جز آب متوجه حضور آن نشد. حتی در روز دوم که سنبل آبی دو برابر می شد ، باز هم هیچکس متوجه ان نبود. همینطور در روزهای سوم و چهارم و دیگر روزها کسی به ان توجه نمی کرد. در حقیقت اندازه آن در دو هفته اول آن قدر ناچیز و کوچک بود که حتی با اینکه اندازه ان هر روز دو برابر می شد ، به سختی می توانستید آن را ببینید.

تا روز پانزدهم ، آن دسته سنبل آبی کوچک و صورتی رنگ فقط یک متر مربع از سطح آبگیر را پوشانده بود. در روز بیستم ، یعنی بعد از گذشت دو سوم از روزهای یک ماه ، اگر شخصی از کنار آبگیر عبور می کرد ، متوجه آن دسته گیاه شناور در گوشه آبگیر می شد ، اما ان را با یک حوله حمام گمشده یا یک تکه کاغذ دور انداخته شده اشتباه می گرفت.

کمی بیش از یک هفته بعد ، یعنی در روز بیست ونهم ، نیمی از سطح آبگیر هنوز معلوم بود. ناگهان در روز سی ام ، یعنی تنها بیست و چهار ساعت بعد ، سطح آبگیر کاملا ناپدید شد. تمام سطح آبگیر را لایه انبوهی از سنبل آبی بنفش و صورتی پوشانده بود.

پسر آبگیری کاملا پوشیده شده با گل های زیبا و با شکوه را در نظر گرفت و با خودش گفت :« نمی دانم این داستان چه ربطی به انتخاب دارد ؟ » و چون چشمهایش سنگین شده بود ، خمیازه ای کشید و به بدن خود کش و قوسی داد و گفت : « برای امشب کافی است. » و چراغ را خاموش کرد و به آرامی به خواب رفت.

 خب به پایان این قسمت رسیدیم. امیدوارم که تا اینجای داستان لذت برده باشید.

اگر دوست داشته باشید می تونید انتخاب پسر اول رو تو قسمت نظرات حدس بزنید و با ما به اشتراک بزارید!!!

با ما در قسمت های بعدی همراه باشید تا ببینیم که ماجرای این دو پسر و سرمایه ای که پدر ثروتمندشان برایشان به ارث گذاشته است ، به کجا می رسد.

 

0
نظرات
    ارسال نظر
    برگشت به بالا